حسینیه دل

از روزى که در نهر جانمان فرات سوز و علقمه ی عطش جارى ساخته‏ اند، از شبى که در پیاله ی دلمان شربت گواراى ولایت ریخته‏ اند، دلمان یک حسینیه ی پر شور است...

حسینیه دل

از روزى که در نهر جانمان فرات سوز و علقمه ی عطش جارى ساخته‏ اند، از شبى که در پیاله ی دلمان شربت گواراى ولایت ریخته‏ اند، دلمان یک حسینیه ی پر شور است...

#wrp .header{ background:url(image.png) no-repeat center;}
حسینیه دل

هر روز سعی کنید یک حدیث از کتاب «جهادالنفس» را مطالعه کنید و به آن عمل کنید بعد از یکسال خواهید دید که حتما عوض شده اید، مانند دارویی که انسان مصرف کند و بعد از مدتی احساس بهبودی کند.

۱ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

۳۱تیر

نفحات الرّحمانیه  نام کتابی است از بانو امین  -اولین زن مجتهد در تاریخ اسلام –ویحالات رحمانی راکه بر قلبش طلوع کرده در آن نوشته است.یعنی حقایقی که درواقع  پیامکی از طرف خداست  که برای هدایت همون بنده می فرسته وبس. اصل این کتاب عربیه و بسیار زیبا ،شیوا و دلنشین . من نیز به فکر نوشتن حالات و تفکرات عرفانی و درونی خودم افتادم.به قول استادمون که تکیه کلامش این حدیثه :

انّ فی أیّام دهرکم نفحات ألا فتعرّضوا لها: همانا در روز های روزگار زندگیتان نفحات و نسیم های معطر الهی می وزند آگاه باشید  که آن ها را دریابید!

برآنم از این به بعد این نفحات بسیار کوچک که به اندازه قلب ضعیف و نا لایق منه اما معبودعزیزم با مهربانی آن را در خور فهمم برایم متبلور ساخته ،بنگارم.تامایه ی هدایت من وشما باشه انشا الله!

مدتی است بوی ظهور را احساس می کنم تمام این عالم از این عطردلگشا معطر است . در همه جای عالم غلغله وآشوب برپاست موجودات برای تدارک کارها در شور وشرند،این امر انکارناپذیر است وهمین که پای تلویزیون بنشینی کشت وکشتار،انواع فسادها واختلاس وتورم ازآشفتگی حکایت دارند.آوای یا ابن الحسن از گوش مظلومان عالم نرم نرمک به گوش می رسد ومردم دارند به وجود مقدسش تشنه می شوند....

 در این هیاهوها سه شنبه ای قسمتم شد که به جمکران بروم .خودم را آماده کرده بودم تافقط برای ظهور دعا کنم وبس.احساس می کردم این روزها سربازان و یاران امام، زیاد به این مسجد  رفت وآمد می کنند و از مولایشان برای اتفاقات پیش رو دستور می گیرند.با خود گفتم من که کاره ای نیستم ،حد اقل برای این که دلم آرام شود دعایی بکنم.از پارکینگ اتوبوس ها که پیاده شدیم تا مسجد مسافت نسبتاً طولانی بودومن که روزه بودم در آن آفتاب سوزان ظهر می سوختم تمام توانم از بین رفته بود.بعداز مدتی استراحت به سختی خودم را به وضوخانه رساندم  از تشنگی آن قدر بی تاب بودم که همه چیز از ذهنم پرید.!جز به آب  نمی توانستم به چیز دیگری فکرکنم نه دعایی نه نمازی.تنها کارم این بود که لباس هایم را با آب سرد خیس کردم ویک لیوان آب خیلی خنک  آوردم وبه انتظار اذان نشستم از جایم تکان نخوردم .نگاهم مدام به ساعت بود هنوز 25دقیقه تا اذان مانده بودوتشنگی امانم رابریده بود.به هیچ چیز جز عبور ثانیه ها نمی توانستم بیندیشم چه سخت وچه دیر می گذشت ...انگار زمان از حرکت ایستاده بود...حتی صدم ثانیه ها را می شمردم... تا بالأخره اذان راگفتند ومن به مراد دلم رسیدم ! در نمازهم به این فکر بودم که باید  لیوان آب دیگری بنوشم...

ساعت اقامت ما به پایان رسید وبرای برگشتن آماده می شدیم که ناگهان با خود اندیشیدم : وای بر من ! برای چه کاری آمده بودم؟ برای طلب آب !؟ تشنه ی چه بودم و با چه سیراب شدم؟ حسرت زیادی قلبم را در هم فشرد واشک از دیدگانم سرازیرشد.یک لحظه انگارندایی به گوشم رسید: برای ظهور آقایت همان طور بی تاب هستی که برای آن لیوان آب؟؟!همان طور که ثانیه ای  برای تشنه ای هزار سال طول می کشد،حتی لحظه ای بی حضور او نفس کشیدن برایت طاقت فرسا هست؟ آیا این گونه منتظری یا...؟!!

اشک امانم نمی داد وازشرمنگی نمی توانستم سرم را بلند کنم یاد سخن آقایمان افتادم که در تشرف یکی از شیفتگانش فرموده بود(نقل به مضمون): شیعیان ما به اندازه ی آب خوردنی ما را نمی خواهندوگرنه دعا می کردند تا خداوند فرج ما را برساند!

در این زمینه کتابی باعنوان درد دل امام زمان (عج) نوشته ابوالفضل سبزی موجوده که بسیار زیبا کم حجم وتاّثیر گذاره خوندنش رو به شما توصیه میکنم.

صما الف